تبليغاتX
فرشتگان قشنگ

فرشتگان قشنگ

روز دانشجو مبارک

http://dc161.4shared.com/img/gqv3nXZm/s7/0.12889713991408136/16azar.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 18:59  توسط moh3enو nafiseh  | 

محرم آمد


در کوچه ها نسیم بهشت محرم است
این شهر بی مجالس روضه جهنم است

پیراهن سیاه عزاداری شما
زیباترین تجلی عشق مجسم است

شکر خدا که هیئتمان باز دایر است
شکر خدا که بر سر این کوچه پرچم است

بیرون ندیده اید زنی استاده است؟
بالش شکسته قدش هم کمی خم است

لبخند تلخ فاطمه بر تک تک شما
یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است

من که ندیدمش دم در، خب شما چطور؟
صد حیف سوی چشم گنهکار ما کم است

پرواز می کنیم از این پیله های تنگ
فصل بلوغ شیعه یقینا محرم است

در مجلس عزای امام قتیل اشک
روضه به شور و واحد و نوحه مقدم است

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 19:56  توسط moh3enو nafiseh  | 

گوش کن

گوش کن....می شنوی

اوای لالایی باران است...چه باران زیبایی!

به خورشید بنگر که چگونه پرتوهایش را برتو می افکند

به نسیم خنکی که صورتت را نوازش می کند

پل اسمانی را می بینی؟

انقدر رنگارنگ و زیباست؟

که دوست داری ساعت ها رویش قدم بزنی

وبا تکه ابرهای بزرگ وکوچک بازی کنی....

مرداب های زیبای پاییزی را بنگر

و نیلوفرهای ابی که گویی نگاه به اسمان دارند....

اگر بدانی مرداب های پاییزی و پرندگان زیبایش

تو را به سرزمینی دور می برد

حتی دورتر از رویای شبانه های شقایق هایی که دلتنگ اند

دیگر هرگز پاییز را نخواهی فراموش کرد!

به چه نشسته ای؟مگر این سرد دلنواز را نمی شنوی؟

این پاییز است که تو را می خواند

پنجره را رها کن!برخيز وپاييز را تماشا كن....

پاييز را در پاييز تماشا كن

زير باران هاي پر ز رازش!نه از پشت پلك خيس پنجره

اين وصل عاشقانه چه زيباست

حتي زيبا تر از انچه خيالش را مي كردي!

دوست داري با تمام وجودت فرياد بزني

خوشحالم از اين كه هستم

از اين كه فصل عاشقانه ها را مي بينم

از اين كه مي شنوم

از اين كه اين پاييز عاشقانه را دوست ميدارم

اي كاش تمام فصل ها پاييز بود

لحظه ها و ثانيه ها پاييز بود

كاش تمام بي قراري ها پاييز بود...

پس عاشقانه نفس ميكشم

پاهايم را بر زمين مي كوبم و فرياد مي زنم:

پاييز عاشقانه ام...غزل غزل دوستت دارم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 20:21  توسط moh3enو nafiseh  | 

روزی.........!

 

روزي
خواهم آمد ، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ريخت .
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم ، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را ، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت . جار
خواهم زد: اي شبنم ، شبنم ، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست ، دب آكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چيد.
هر چه ديوار ، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشيد ، دل ها را با عشق ، سايه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها.

بادبادك ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.

خواهم آمد ، پيش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ريخت.
مادياني تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتي در راه ، من مگس هايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !
آشتي خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 20:43  توسط moh3enو nafiseh  | 

نفیسه ام!!!!!!!!؟

شعرهايی که از عشق می سرايم
بافته ی سرانگشتان توست.
و مينياتورهای زنانگی ات.
اينست که هرگاه مردم شعری تازه از من خواندند
ترا سپاس گفتند...

.......................................................................................
همه ی گل هايم
ثمره ی باغ های توست.
و هر می که بنوشم من
از عطای تاکستان توست.
و همه ی انگشتری هايم
از معادن طلای توست...
و همه ی آثار شعريم
امضای ترا پشت جلد دارد!

..................................................................................................
ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضای چشمانت...
گسترده تر از فضای آزادی...
تو زيباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می انديشم...
و از اشعاری که آمده اند...
و اشعاری که خواهند آمد...

......................................................................................................
نمی توانم زيست بی تنفس هوايی که تو تنفس می کنی.
و خواندن کتاب هايی که تو می خوانی...
و سفارش قهوه ای که تو سفارش می دهی...
و شنيدن آهنگی که تو دوست داری...
و دوست داشتن گل هايی که تو می خری...

....................................................................................................ـ
نمی توانم... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم
هرچه هم ساده باشند
هرچه هم کودکانه... و ناممکن باشند
عشق يعنی همه چيز را با تو قسمت کنم
از سنجاق مو...
تا کلينکس!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:35  توسط moh3enو nafiseh  | 

یادگار

من گم شده ام گم به ديارم برسان

تا قله ی  سبز  افتخارم  برسان

تاکی به جاده های شب خيره شوم

ای عشق مرا به يادگارم  برسان!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:17  توسط moh3enو nafiseh  | 

درد دل

تقدیم به نفیسه ام که دیگر نیست!

کاش هنوز زیر باران آرزوی مرا داشتی!ارغوانی ام کجایی که بی تو نمی توانم!تا حالا صبر کرده ام اما دیگر نمیتوانم!مگر اشک می گذارد راز عشق تو فراموش شود مگر قلب من نام آتشینت را از یاد می برد هرگز هرگز......

کاش تو این را می دانستی وقتی غروب می شود چقدر به یاد تو اشک می ریزم آنگاه که تو می گفتی "غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده *واسم یه یادگاریه جز این چیزی نبوده"

نفیسه ام از جان و دل دوستت دارم کاش یکبار دگر بتوانم صدایت را بشنوم تا دلم آرام گیرد

تو نمیدانی باران خاطره هایت  هنوز کویر قلب مرا رونق میدهد نه نمی دانی اگر

می دانستی... نه نگذار  اشکهایم در فراقت تا ابد روان باشند  نگذار باران آرام ببارد ودل هر دومان غم داشته باشد و و تو هیچ آرزویی نکنی!

اساطیر زمان بی تو می میرد اساطیر من مرغ آرزوهای مرا سنگ نزن !

هنوز هم دوستت دارم !به امید شنیدن صدایت اشک می ریزم شاید که مرا باور  کنی!

تنها شده ام بیا به سمت دل من

                                       بدجنس سری به دلتنگ بزن

                         دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:54  توسط moh3enو nafiseh  | 

با بال شکسته

پر گشودن هنر است

این را همه ی پرندگان می دانند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:37  توسط moh3enو nafiseh  | 

محرم آمد

 

اينجا كنار علقمه است، نهر بزرگي كه از فرات جدا مي شود ، روي خاك داغ و تب دار كربلا مي خرامد و به سوي نخلستان هاي ني نوا مي رود ، چند روزي است كه سكوت صحرا در هم شكسته سال 61 ه ق است نهم محرم الحرام ... پاسي از شب گذشته است ، علقمه بي تاب است ، ريگ ها و بوته ها هم نگاه ستاره ها به نقطه اي از كرانه علقمه گره خورده ، ديگر چشمك نم زنند ، از اغاز خلقت در انتظار اين واقعه بوده اند ، واقعه اي كه امشب در كنار علقمه اتفاق مي افتد .

عباس (ع) به علقمه رسيده است . لب هاي خشك عباس دل آب را كباب كرده است . آب سال هاست كه تشنه عباس است ... عباس كنار علقمه به زانو مي نشيند ، آب سرمست از زيارت عباس ، دلنشين ترين نغمه اي را كه آموخته است زمزمه مي كند، عباس اما ، غمزده است ، دلشوره دارد.

آن سو تر از علقمه ، اردوگاه حسين (ع) است. آن جا همه تشنه اند . بزرگتر ها كه تاب بيشتري دارند ، هر گاه لب هاي خشك را به آب دهان تر مي كنند ، بچه ها اما توان از كف نهاده اند ، سكينه ،رقيه و ... اصغر شش ماهه كريه مي كنند . عباس براي بردن آب به كنار علقمه آمده است.

زمزمه آب دل از تشنگان مي ربايند اما اين تشنه هوش از سر آب ربوده است. علقمه به عباس التماس مي كند و او همچنان غمزده است . زمين ، نفس در سينه حبس كرده است و زمان از حركت ايستاده است همه عباس را تماشا مي كنند و عباس چشم از اردوگاه حسين بر نمي دارد.

عقل نهيب مي زند كه ، عباس مگر تشنه نيستي ؟ اين هم آب، مي دانم كه دلشوره تشنگان در اردوگاه حسين را به دل داري ؟ ولي مشك ها را كه براي آنها پر كرده اي، ديگر معطل چه هستي ؟ چرا نمي آشامي؟ ... شايد ايثار رزمندگان صدر اسلام را به خاطر آورده اي كه هر يك ، جام آب را براي ديگري مي فرستاد و ... اما داستان تو با آن ها متفاوت است ، آن ها اگر مي نوشيدند ديگران از نوشيدن آب محروم مي شدند ولي تواز سهم ديگران نمي كاهد....

عباس دست ها را در آب فرو مي برد ، احساس خنكي مي كند . علقمه از شادي در پوست خود نمي گنجد ، آب ترانه مي خواند ، ريگ ها به رقص مي آيند ، ستاره ها لبخند مي زنند و عقل از اين كه نصيحت خير خواهانه اش در دل عباس اثر كرده است زبان به تحسين مي گشايد. آفرين عباس ! بنوش ، گواراي وجود... عباس مشتهاي پر شده از آب را به لب هاي خشك و تاول زده اش نزديك مي كند اما هنوز ترديد دارد....

عباس ! چه مي كني ؟ چرا آب را به علقمه بر گرداندي؟ ... امان از دست تو عباس! علقمه به اين چند قطر آب نيازي دارد؟ چرا پشيمان شدي؟ ... كاش لب هاي خشكيده ات را خيس مي كردي ، عباس ! چه كردي؟...

حق با عقل بود، در اقليم عقل آن چه عباس مي كند پذيرفتني نيست. اما عباس از اقليم عقل عبور كرده و به وادي عشق آمده بود. راهيان اين وادي را از آن روي كه به هشدار عقل گوش نمي دهند مجنون مي نامند ، نه آن مجنون كه از نعمت عقل محروم است . عياس پله هاي حكمت را تا نقطه اوج آن پيموده است . از آن پس پلكان حكمت به وادي عشق مي رسد كه عباس راهي آن است ، باز هم حكيمانه، اما عقل را توان ورود به اين اقليم نيست...

در واقعه آن شب علقمه، آب بهانه بود و عباس مي دانست مولايش حسين بيشتر از آن كه تشنه آب باشد تشنه لبيك است و عباس نداي (هل من ناصر) حسين را عاشقانه لبيك گفته بود.

كساني كه به محاسبه عقل حسابگر آمده بودند در محاسبات بعدي دليلي براي ماندن نديدند و در تاريكي آن شب آهسته پا پس كشيدند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:17  توسط moh3enو nafiseh  | 

موضوع انشاء تكان دهنده‌‌ی یك دختر 10 ساله!

موضوع این یادداشت از طریق ایمیل یك دوست برایم فراهم شده است و می‌دانم كه شاید بسیاری از شما نیز این ایمیل را دریافت كرده باشید. با این وجود، به دلیل اهمیت موضوع، بهتر دیدم تا آن را در فضای وب منتشر كنم و قضاوت را به خوانندگان محترم واگذار نمایم:

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .

ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .

من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "
 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:37  توسط moh3enو nafiseh  |